خرید بک لینک
تابستان هنوز چشم هایش به دنبال من است

تا قدم های پاییز را آهسته کند

برای مهر

گویا تابستان با نوای با طبل ها میشکند

در کوچه و بازار این شهر

و مهر اندوهناک تر از هر سالی

بدرقه خواهد کرد تابستان را

شاید نیازی به دهل نباشد

در کوچه و بازار

همینکه پرچم های سیاه برافرشته شدن

مهر هم نوا با محرم پشت در

منتظر برای وارد شدن

و زنگ ها به صدا در خواهد آمد

برای خواندن و خوانده شدن ها

چه خوش یوم باشد لحظه های

هم نوایی قمر وشمس

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 21:28

هر روز که سطر به سطر میخوانمت دنیا تنگ میشد برای تمام تمام محبت ها و چه مغرور هست این احساس محبوس در سینه ها وقتی طلوعی را رو به خاموشی میگیرد درگیر حس بودن ها عذابی هست برای وجدان وقتی وجودت هنوز سردی زمستانی به خود دارد مرا چگونه خواهد یافت وقتی تمام فال های زندگی با من رو راست نیستن!! تو شاید دل بستن به سایه رو تجربه نکردی کاش میشد برایت تعریف کرد که هیچ احساس خشکیده، سایه ای از مهربانی برایت پ

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 16:42

زمان سوار بر ثانیه ها میتازد

و حرم تنها نقطه ای هست که حس خواهی کرد از دنیا جلو میزنی

هر روز که میگذرد بهانه ها زیادتر خواهد بود

برای کسی که تمام حس هایش در کویر عریان خکشیده

و بهانه هایش برای ماندن ها خروارها گرد رویش خوابیده

هیچ انتظاری نیست همین فردا

بهانه ای باشد برای دفن تمام حرف های نگفته اش

پس چه میشه کرد برای آن کس که

هیچ امیدی برای سایه اش نیست

در کویر عریان احساسش

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 16:42

زمان که میگذرد اما هنوز تمام حس های و خاطرات گذشته میوزند بر وجودم نمیدانم قرص ماه امشب چقد از من رو درخاطرش ثبت کردهشاید تعداد ستارگان امشب کم باشد برای آتش نوشتن هایم از تو چه قدر دروغ گفته اند که زمین گرد است و من خوش خیال بر این باورها نشستم سالها شاید جهان سوم اینجا بود تو تفکراتم تو آدمایی که از کنارم میگذرند من هیچ تصوری از این جهان به یادم نیست چرا پس کجاست این آدمای ملبس عصر حاضر پس کجاس

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

زمستان تمام قد پشت در ایستاده و یخ بسته ی کوچه پس کوچه های این سرزمین احساسمجاریست دانه های بلورین هر روز رقص کنان بر ایوان کوچک خاطراتم و از خورشید نشانه ای میجویم در بیکرانات این آسمان تا حسم برده ام را از سایه ها برگیرد شاید بهار نزدیک از درک من باشد برای شکفتن ها... و این همه سردی زمستان کاش مرا به یخ می بست تا گرمای هر سایه ای از وجودم پاک می گشت و من بهار می سرودم وقتی تمام غزل ها با سایه ای

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

چه عادت بدی شده هرساله... نفس های آخر سال را شمردن!!گویا عمر سوار بر زمان میتازد بر گیسوان و سال سبزی و خرمی بهار برخویش میگیرد و من سفیدی رخسار زمستانی ثانیه های آخر سال آنقدر محکم میکوبند بر طبل دلتنگیها که یاد عزیز از دست رفته ام سفره بهاری دلم را شکوفا نمیکند بهار در راه هست... اما زمستانی ام در حال خویش هوای مه آلود هنوز پر هست در درون دره ها،و نم نم بارون بهاری هنوز قادر به رویش سبزه های امی

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

بهار هست فصل خوشبختی گیلاس تو حیاط که سایزش از تن من بشتر حتی آستین تمام خوشبختی هایش بلند تر از آستین افکارمو همسایه ظاهری خوشبخت در بین چین های صورتش لبخندی غمناک و صدای آواز پرندگان امسال غریبانه و خوبی زندگی در چیست؟ که در مداری تکراری دائم میچرخد و ما چه ساده لوحانه به آن معنی میدهیم بگذارید جویای حقیقت باشیم، و شک کنیم به هرچه پیرامون هست به فراموشی بیشتر نیاز دارم چرا که قلمرو دگرگونی ها ن

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

گاهی قدم میزنم در خیالم آن زمان که خواب کوچ میکند از روی پلک هایم برای یافتن خودبه این نتیجه میرسم در بین این کنکاش های ذهنم که هیچ بزرگ نمیشویم فقط گذر زمان صفحه به صفحه برمیگردد بر وجودمان که گاهی اثرش می شود چین و چروک سر و صورت و گاهی سفید موهای و گاهی خمیدگی هیکل... و ما دائم در حال فرار از این تغییرات جسم اما به کجا نمیدانیم... شاید به جایی که تغییری حس نکنیم اما کجای دنیا هست که این ویژگی

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

قدر هست امشب را...

در جریان الغوث هایم غرق شدن این چشم ها

به هوای آسمانی شدن این دل

پرسه ها میزند این نوشته هایم

قدر امشب خنده های خدایی دارد

به تمام آرزوهای دل...

و هر کس به قدر مرتبه اش می رود

امشب این ره را..

و آسمان زیر چارقد خود گرفته من و آرزوهایم را

و با مهربانی خدا نوازش می کند این بنده را

همچو مادر مهربانم

اندوهگینم ،در قدر تنهایی ها

پشت آن خاطرات مهربانی های

چه می شود آرزویم اجابت شود قدر!!

دوباره دیدن مهربان مادرم

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

چه سال ها گذر کرد که عمر پی ببرد در سراشیبی این آرزو هاستکه سایه ها گم شده از تمام احساس این خاطرات شاید دیگر دیر باشد برای آفتاب طلوع غم انگیز در پس این سیاهی افکار ها دیگر تن خویش را چند وقتی هست سپرده به تیر این درخت آرزوها و دیگر طلوع چه معنایی دارد برای صبحگاهی این تن وقتی سایه ای نخواهد بود در پس آرزوها شاید زمان رو به انتهاست و فرضیه ی بی نهایت ها در سراشیبی شکست پس تاریک باد تمام آرزوها وق

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 16:01

صفحه بندی